نوستالژی هایی به رنگ ارغوانی
در دنیای امروز نوستالژی به معنای مرور حسرتبار خاطرات گذشتهست که میتواند علاوه بر تاثیرات مثبت تاثیرات منفی با گاها خنثی نیز در بر داشته باشد، هرکس از نوستالژی تعریفی دارد تعریفی من از نوستالژی یعنی مرور حسرت بار خاطرات، غمها، شادیها و حتیعاشقیهای انسان در ادوار مختلف زندگیش که غالبا با حس بسیار شدید دلتنگی سراغ انسان می آید، انسانها حداقل یکبار در عمرشان نوستالژي را تجربه کردهاند ممکن است این حس یادآوری خاطره ای خوشایند در گذشته دور يا نزدیک باشد که قطعا منتهی به احساس سرخوشی و لبخند میشود، اما در نقطه مقابل میتواند تحریک كننده احساسات دردناک یک انسان از عشقی فراموش شده یا عزیزی سفر کرده یا حتی از دست دادن جوانی رفته باشد که آن هم بخشی دیگری از نوستالژی است، نوستالژی را اغلب میتوان با پیدا كردن وسیله مورد علاقه یا بازدید از زادگاه کودکی یا عشق قدیمی یا پلی شدن آهنگی خاظره انگیز به دست اورد، نوستالژی برای من زندگی است که بخشی از آن با صندوقچه ای که مامانی سالها پیش بهم داد تا به قول مادرم خنزر پنزرهایم را در ان سامان بدم شکل میگیرد، از مچ بند شناسایی روز اول تولدم در بیمارستان و شمشیرها و ماشین پلیس و لباس عروس کودکیهایم و کادو ، عکسها و خاطرات روزهای رفته نوجوانی و هنرستانم و گاهی آثاری از پسماند عشق و شیطنت های سی و اندی سال گذشته من که در آن یافت ميشود.
چند وقتیست شبها بیخوابی سرم میزند، دیشب نمیدانم چرا سراغش رفتم وقتی درش را باز کردم در تک تک روزها، عشقها، نفرتها، شادیها ، غمها گذشتهای سالهای رفتهام غرق شدم، البته اگر با عدالت بخواهیم بگوییم نیم کوچکی از آن را خاطرات و عشقهاي تاریخ گذشته و نیمی را وسایل کودکی، نوجوانی جوانی و حتی وقایع در روز جاریم اشغال کرده، هربار بازش میکنم انگار دیروز برایم در روز جاری است و انگار زمان به عقب رفته ،گاهی چشمانم از حسرت و غم خیس و گاهی از ذوق برق میزند.
در زمان حاضر یک گذشته دور چشمانم را قلقلک داد و مرا با بغض و لبخند و شاید آهی از سر دلتنگی وادار به نوشتن کرد، با او رفتم به کلاسهای درس استادم جلالی دوران طلایی ایلفورد ( کاغذ چاپ عکاسی سياه سفید)، دوربین زنیت و یاشیکا، چاپ آنالوگ، روزهای هنرستان دانشگاه، تاریکخانه ، نور امن قرمز، تشتك ظهور و ثبوت، تانک ظهور، و حتی عشقهایی که قدمتشان از اول تا اخر یک کلاس درس بود و در اول کلاس عاشق و اخر همان کلاس فارغ میشدیم.
نگتیوهای سیاهسفید درسهای جلالی ،کلاسهای انالوگ و اگراندیسمان یا حتی شیطنتهای هفده سالگیمان كه سر ظهر بعد از تعطیل شدن از مدرسه با الهام و سارا از میدان تجریش تا خونه زنگ در خانهها را میزدیم فرار میکردیم و در این بین شیطنتها و قرارهایی می گذاشتیم که در زمان حاضر برایمان خنده دار و یاد آور روزهای شیرین رفته است، ان روزها واتساپ، ایمو اینستاگرام، مسیج، تلفن همراه نبود قرارهایمان بعد تعطیلی هنرستان میدان تجریش اول کوچه ذغالی و گاهی هم سر پارک وی ساندویچی یکتا، یا رستوران سورنتو روبروی پارک ملت، آن دوران اینقدر کافه و کافی شاپ نبود، آق بانو خیابان ولیعصر، هفت سور میرزای شیرازی و ... جاهایی بودند که هیچ وقت از ذهن من و همدوره هایم فراوش نخواهد شد، الان که دارم این متن را مینویسم تمام آن روزها جلو چشمم هستند ولی حیف که زود تمام شدند.
بیست دو سال قبل خاطرم هست پدرم کاغذهای عکاسی ایلفورد را زمانی که هر دو خیلی شاداب سرحال و جوان بودیم از باب همایون یا همان ناصرخسرو برایم پانزده هزار تومان ميسفارش، روی جعبه تاریخ بازکردن و استفاده را مینوشت که اصراف نکنم، اتفاقی چند روز قبل در عرضهگاه تجهیزات عکاسی چشم به نرخشان خورد، شده بود یک میلیون و نهصد و سیهزار تومان کلهم سوتی کشید به اندازه همه این سالهای گذشته و آهی برای تمام شدن و تکرار نشدن آن روزهای خوب گذشته، هیچ وقت روز اولی که در تاریکخانه هنرستان مشغول پزتیو کردن نگاتیوهایم بودم از خاطرم نمیرود، از ترس امدن سوسک یا جانوران دیگر بر روی بدنم هر دعایی بلد بودم میخواندم تا زودتر تصویر بروی کاغذ ظاهر شود چراغ را روشن کنم، به علت همین ترس و استرسها چقدر کاغذ هدر میدادم و سر این مسئله چقدر با پدرم مشکل داشتم، روزگاری بود یادش بخیر، ای کاش دیروزها امروز و روز بعدها پس روز آینده میشدند، کاش یک اژانس هوایی وجود داشت و تور زندگی خودمان را میفروخت، بلیط میسفارشیم سوار قطار، کشتی یا هواپیما میشدیم و در زندگی خود چرخکی میزدیم و به هرسال و در هرجای زندگیمان که دلمان میخواست سرک میکشیدیم، ساعتها خود گذشتهمان را از کنار گود نظاره میکردیم قطعا یا اهی از ته دل میکشیدیم و یا قهقهه ای از ته دل سر میدادیم، حسابی که دلمان خنک و خالی میشد به حال در روز جاری و زندگی عادیمان باز میگشتیم، ای کاش زندگی آدمها دکمه پاوز، ریوو، پیست و یا حتی شیفت دلیت داشت، کاش زندگی مثل فوتوشاپ بود به انسانها دسترسی کپی پیست، کات، رتوش و یا حتی شیفت دلیت زندگی را میدادند، این روزها سرم که خلوت میشود بی اختیار به گذشته باز میگردم، به دیدن شخصیت های ماندگار “بربادرفته ” (اسکارلت اوهارا، ملانی همیلتون ،اشلی ویلکز و ستاره سینمای کلاسیک رت باتلر) مینشینم و پرتاب میشوم به روزهای رفته درس و دانشگاه، کلاس زیبایی شناسی عالمی روزهاییکه مجلههای فیلم و عکسنامه را شراکتی با همکلاسیهام میتهیهیم و با هزار قول و قسم دست به دست هم میچرخاندیم تا برای کلاس زیبایی شناسی عالمی چيزي در چنته داشته باشیم.
هنوز یادم نرفته برای دیدن هرکدام از شاهکارهای سینمای کلاسیک مجبور بودیم کلی جستجو کنیم تا کلیپهای رنگ و رو رفته و خش دار ویاچ اس را که بوی خاک میداد و با یکبار دیدن پودر میشدند با کلی هزینه، زحمت و وقت ازپشت شهرداری پیدا کنیم و تازه اگر خوششانس بودیم و هد کلیپ تمیز بود انها را یک خط در میان میخواند آنوقت میتوانستیم یک فیلم کلاسیک را جامع ببینیم، ما برای همین عطیقه ها کلی ذوق داشتیم و گاها کلی وقت صرف میکردیم این عطیقهها ما را میبرد به روزگاری که گرچه از ما خیلی دور نبود ولی از ما بسیار دور بود، دلخوشیهایی بود که نسل من را که تشنه ی دیدن، خواندن و تجربه کردن بود در سالهای درس و دانشگاه تغذیه میکرد.
ما بیچارگانی بودیم بدون PS5، لب تاب ، اینترنت ماهواره، آیفون، ایبوک، اینستاگرام، تلگرام، واتس اپ و حتی اسمارت فون اما خودمونیم نسل ما آن زمان انگار خوشحالتر بودیم و بیشتر از در زمان حاضری ها داشتیم، چیزهایی داشتیم که در حوزهی خود بسیار ارزشمند بود، قناعت داشتیم و برای بدست آوردن و نگاه داشتشان بسیار زحمت میکشیدیم.
برای نسل ما دو کاراکتر همفری بوگارت و کلارک گیبل هرکدام تعریف خلاصه گونه ای از عشق بودند و ما با بینش محدودمان قضاوتشان میکردیم، سر کلاس هایمان ساعتها در موردشان حرف میزدیم و هنوز بعد این همه سال خیلی از دیالوگهای شاهکار بربادرفته با صدای جادویی دوبلورهای شگفت انگیزش در ذهن و گوشم با نقدهای مرحوم عالمی همراه و تکرار میشود، چه خوب است که حافظهی دور خوبی دارم چه خوب گاهی میتوانم میان شلوغی کار و روزمرگی دقایقی سوار بر ماشین زمان خاطرات دور به همان حوالی بروم و دور از همه روزمرگی و دغدغهها و گرفتاریهایم با صدای بلند و یک بسته پاپکورن به تماشای بر بادرفته بنشینم با اسکارلت یاغی و ملانی مهربان، با اشلی عاقل و رت عاشق، با بوگارت و الیزا عشق و گذشت را برای خودم مرور و تفصیر کنم، مدتی از همهی دنیا و ادمها و مشکلاتش فارغ شوم و به روزهای نوجوانی، جوانی و سرخوشیهایم برگردم و وقتی حسابی اغناء شدم دوباره باز گردم به روزهایی که دیگر از آن آزاده خبری نیست، روزهایی که حتی حوصله خودم هم ندارم،و در زمان حاضر در چهل و اندی سالگی و گذر از طوفان های بزرگ زندگیم با خودم بگویم واقعا دنیا چقدر بی ارزش و علکی است .........
برچسب:
نویسنده: میلاد خلیلی